مه گرفته است خیالهای باورم را. به هر کس می نگرم در خیالی آرام غوطه ور است



مادربزرگ، مدتی بود که حال و روز خوشی نداشت؛ شبهایش هم شبهای پرستارهي سجاده و دعا و قرآن و زمزمههای زیرلب نبود. دیگر کسی صدای «سمات» و «الرحمن» و «جوشن کبیر»ش را نمیشنید. دیگر چندمدتی میشد که مادربزرگ خاموش بود و تنها با نگاهش حرف میزد، با نگاهش دعا میخواند، با نگاهش قصههایش را میگفت، با نگاهش دوستت میداشت و میبوسید و با نگاهش بدرقهات میکرد!
مدتی بود که دلتنگیهای مادربزرگ، بزرگتر از همیشه شده بود و قصههایش تلخ و پرغصه. قلب بزرگ و همیشه مهربانش، دیگر تحمل کولهبار غمی به اندازهی یک عمر و این چند روز را نداشت.
گویی مادربزرگ هوای رفتن کرده بود...
(برای دیدن کل پست بر روی ادامه مطلب کلیک کنید)

گاهي خيلي دوست دارم خدامون رو صدا كنم. از ته دل باهاش راز و نياز كنم.
دوست دارم بهش بگم چرا اينطوري شد سرنوشتمون ! كجا رفت اون خيال و اون روياي بهشتمون؟
تو خيال هايي كه مي ساختم از بلور ولي از شيشه پاك زندگي.
اون رویاهایی كه مي رفتيم تو قعر آسمون به تماشاي ماه مهربون.
همون بهشتي كه اون ور دنيا داريم. همون جايي كه به ما نمي رسه يه موي اون! چرا؟
لطفي به ما نمي كني؟ يك نگاه به سوي ما نمي كني؟ دوست نداري اين بنده حقير رو؟
يا دوست داري و به ما نمي گي؟ مي گم شايد يه روز فرجي بشه!
ميگم شايد اسمم زير دستت له بشه!
ولي اي خدا جونم به اون لطف بي پايانت قسم، اگه اسمم له بشه، وجودم زير خاك پوك بشه
بازم ميگم فقط تويي خداي من. دوست دارم تا اون جايي كه جا دارم، تا اون جايي كه نفس دارم
بگم كه دوستت دارم
صدایی سکوت شیشه ای را خرد کرد.
سیل عظیمی از واژه ها در درونم متولد شد و جان گرفت.
من و قلم در اسارت او.
قلم می نوشت و قلب دفاترم را سیاه می کرد.
من هم به فرمان او قلم به دست تمامی او را بر روی کاغذ آوردم
ولی نه او آن قدر عظمت دارد که در بزرگترین رقعه های آسمانی هم جای نمی گیرد
و من چه کنم؟ چه کنم با این حس؟
با این چه کنم؟ آیا تو
