
گاهي خيلي دوست دارم خدامون رو صدا كنم. از ته دل باهاش راز و نياز كنم.
دوست دارم بهش بگم چرا اينطوري شد سرنوشتمون ! كجا رفت اون خيال و اون روياي بهشتمون؟
تو خيال هايي كه مي ساختم از بلور ولي از شيشه پاك زندگي.
اون رویاهایی كه مي رفتيم تو قعر آسمون به تماشاي ماه مهربون.
همون بهشتي كه اون ور دنيا داريم. همون جايي كه به ما نمي رسه يه موي اون! چرا؟
لطفي به ما نمي كني؟ يك نگاه به سوي ما نمي كني؟ دوست نداري اين بنده حقير رو؟
يا دوست داري و به ما نمي گي؟ مي گم شايد يه روز فرجي بشه!
ميگم شايد اسمم زير دستت له بشه!
ولي اي خدا جونم به اون لطف بي پايانت قسم، اگه اسمم له بشه، وجودم زير خاك پوك بشه
بازم ميگم فقط تويي خداي من. دوست دارم تا اون جايي كه جا دارم، تا اون جايي كه نفس دارم
بگم كه دوستت دارم